سهشنبه ۹ ژوئن ۲۰۲۶
سهشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
فرهنگ و هنر
به سر آمد طاقت ابر' از حبس قطره ها'
خسته از رنج سالها انتظار'
گذاشت بر زمین بار سنگین خویش.
رها شد باران از بند کویر آسمان.
به وجد آمد خورشید.
رنگ گرفت بلور های خیس'
وپنهان شد سرما در شکاف زمستان.
نفس کشید زمین چنان عمیق'
که جان گرفت دم'
ازهجوم هوای تازه'
خسته از رنج سالها انتظار'
گذاشت بر زمین بار سنگین خویش.
رها شد باران از بند کویر آسمان.
به وجد آمد خورشید.
رنگ گرفت بلور های خیس'
وپنهان شد سرما در شکاف زمستان.
نفس کشید زمین چنان عمیق'
که جان گرفت دم'
ازهجوم هوای تازه'
کانون نویسندگان ایران ۱۳ آذر روز مبارزه با سانسور را که امسال مصادف با بیستوپنجمین سال دادخواهی قتل سیاسی محمد مختاری و محمدجعفر پوینده است گرامی می دارد و اهل قلم، هنرمندان و همهی مخالفان سانسور را به بزرگداشت این روز فرا میخواند.
در پوستم به خواب رفتم
بیدارم در جانم و در حنجره ام
فریادی بلند است
صدایی مانده در نیمه شب
ردِ پایی در خیابان
ردِ خونی شتک زده بر دیوار
استخوانهایی با چشمان باز زیر خاک
ماندم و مشکوک به رفتنم
چگونه است خُرد شدنم
در میان برگهای زرد و سبز
مُردنم،
بیدارم در جانم و در حنجره ام
فریادی بلند است
صدایی مانده در نیمه شب
ردِ پایی در خیابان
ردِ خونی شتک زده بر دیوار
استخوانهایی با چشمان باز زیر خاک
ماندم و مشکوک به رفتنم
چگونه است خُرد شدنم
در میان برگهای زرد و سبز
مُردنم،
کوله بارت سنگین
نان ات به بهای جان
سفرت ات به وسعت فقر
زیر گامهای تو گون
از نفس می افتد
سنگ ترگ میخورد
صخره فرو میریزد
وکوه
رگبار مسلسل آدمکشان را
دوباره باز می شناسد
نان ات به بهای جان
سفرت ات به وسعت فقر
زیر گامهای تو گون
از نفس می افتد
سنگ ترگ میخورد
صخره فرو میریزد
وکوه
رگبار مسلسل آدمکشان را
دوباره باز می شناسد
کانون نویسندگان ایران که بنا بر منشور خود همواره بر حق آزادی بیان و حق اعتراض همگانی تأکید کرده است، روز جهانی منع خشونت بر زنان را گرامی میدارد و آزاداندیشان را، هر جا که هستند، به همراهی با زنان و مردان آزاده و دلاوری فرا میخواند که در ایران و جایجای جهان در این راه گام برمیدارند.
عصرِ جمعه در تنم
پاییز است
سایه ام مانده در صبح
در آفتابِ نیمه جانِ خاکستری
شمایل آن درخت تناور
سرپناهِ رانده های شبانه
خسته وُ گُرسنه
درمانده
هیچ از یادم نمی رود
پاییز است
سایه ام مانده در صبح
در آفتابِ نیمه جانِ خاکستری
شمایل آن درخت تناور
سرپناهِ رانده های شبانه
خسته وُ گُرسنه
درمانده
هیچ از یادم نمی رود
پیر'جوان'زن' کودک'
باکوله هایی از تمامی داشته ها'
وبقچه هایی لبریز از تمامی گذشته'
می گریزند آرام'سر به زیر'
از جاده ای بی مقصد'
که زمانی خیابانی بود برای' گردش'خرید'
'گپ زدن 'خندیدن'
و می رسید انتهایش'
به امواج دریا و بوی ماهی.
باکوله هایی از تمامی داشته ها'
وبقچه هایی لبریز از تمامی گذشته'
می گریزند آرام'سر به زیر'
از جاده ای بی مقصد'
که زمانی خیابانی بود برای' گردش'خرید'
'گپ زدن 'خندیدن'
و می رسید انتهایش'
به امواج دریا و بوی ماهی.
از میان آثار باقر مؤمنی ــ گذشته از «درد اهل قلم»، «رودررو»، «پنج لول روسی»، «صوراسرافیل»، «دربارهی مسائل جنبش و حزب توده»، «مسئلهی ارضی و جنگ طبقاتی در ایران» و شماری از ترجمهها و گردآوریها که در سالهای ۱۳۵۶ تا ۱۳۵۹ امکان چاپ در ایران را یافتند ــ میتوان به «اسلام ایرانی و حاکمیت سیاسی»، «انفجار سبز (کمونیسم در جهان و ایران)»، «دین و دولت در عصر مشروطیت»، «تاریخ و سیاست»، «نواندیشی و روشنفکری در ایران» و «همراه با انقلاب از درخت سخن بگو» اشاره کرد.
صدای شکستن پیله ها
بگوش می رسد
پروانه های مغرور
درجعد جنگلی انبوه
پرواز میکنند
سفره های کوچک طعام
به کنجی خزیده اند
زیرا که زنان
این بالندگان بست نشین
آخرین جرعه ازجام کسالت را سرکشیده اند
بگوش می رسد
پروانه های مغرور
درجعد جنگلی انبوه
پرواز میکنند
سفره های کوچک طعام
به کنجی خزیده اند
زیرا که زنان
این بالندگان بست نشین
آخرین جرعه ازجام کسالت را سرکشیده اند
زمین'گوی آبی'
سیاره زنده
مغزن اسرار'
نخواهم شد اسیر شگفتی هایت.
ترا ستایش نخواهم کرد.
می خیزد جهان' جهان' رنج'
از لحظه لحظه گردش ات '
می بارد از نقطه'نقطه مدار ات'
دریا'دریا 'درد.
سیاره زنده
مغزن اسرار'
نخواهم شد اسیر شگفتی هایت.
ترا ستایش نخواهم کرد.
می خیزد جهان' جهان' رنج'
از لحظه لحظه گردش ات '
می بارد از نقطه'نقطه مدار ات'
دریا'دریا 'درد.
در این غوغایِ دل آشوب
فقر،
نَفیر پُر زکینه از دل می کشد
و دستهایِ تاولِ سنگ و آهن
تنگتر از همیشه تُهی
به خاموشی شبانه می رود
فقر،
نَفیر پُر زکینه از دل می کشد
و دستهایِ تاولِ سنگ و آهن
تنگتر از همیشه تُهی
به خاموشی شبانه می رود
مدیترانه 'آبراهه پیر'
چه سخت گذشته است بر تو.
رهایی ات نیست'
ازغم آخرین آواز های بردگان'
رهایی ات نیست از بادبانهای اسیر'
بین دو جهان.
درد می کشد هنوز قاره سیاه از زخم های کهنه '
میدرخشند هنوزقاره های های سبز وسرخ'
چه سخت گذشته است بر تو.
رهایی ات نیست'
ازغم آخرین آواز های بردگان'
رهایی ات نیست از بادبانهای اسیر'
بین دو جهان.
درد می کشد هنوز قاره سیاه از زخم های کهنه '
میدرخشند هنوزقاره های های سبز وسرخ'
هیچ جا بند نمیشود
حتی پشت میلهها
این سو
تکیه داده
و به هر دختر یا زنی
که داخل واگن میشود
لبخند میزند
در همه ی خطوط مترو
آرمیتا ایستادهاست
حتی پشت میلهها
این سو
تکیه داده
و به هر دختر یا زنی
که داخل واگن میشود
لبخند میزند
در همه ی خطوط مترو
آرمیتا ایستادهاست
صداهایِ مهیب بر ویرانه های شهر
خوشه هایِ متراکمِ سنگ و آهن
و غبار و دود،
صدایِ شکستنِ استخوانها
و جمجمه ها
خواب از چشمانِ خستهِ شب
می رباید
خوشه هایِ متراکمِ سنگ و آهن
و غبار و دود،
صدایِ شکستنِ استخوانها
و جمجمه ها
خواب از چشمانِ خستهِ شب
می رباید
محمد کلباسی در ۱۳۲۲ در اصفهان زاده شد و رشتهی ادبیات تطبیقی را در دانشگاه تهران به پایان برد. او نگارش داستان کوتاه را از دههی ۴۰ آغاز کرد، و از نویسندگان نوگرایی بود که در میانهی این دهه با دیگر همفکران خود هوشنگ گلشیری، ابوالحسن نجفی، محمد حقوقی ، احمد میرعلائی و شماری دیگر سلسله نشستهایی برگزار میکردند تا به طرح دیدگاههای تازهی خود در مقابله با جریانهای سنتگرا بپردازند.
ما از میانه تیغ و سرما
یادگاری از زخمها
بر تنِ سپیدارها گذشتیم
و آنگاه با ترنمِ گلِ سرخ
شامگاهان، تا روشنییِ سرخ فلق
شعله ور...دمی بی مجال ماندیم
پایِ عشقی جانسوز
بی محابا در دهانِ مرگ جان باختیم
یادگاری از زخمها
بر تنِ سپیدارها گذشتیم
و آنگاه با ترنمِ گلِ سرخ
شامگاهان، تا روشنییِ سرخ فلق
شعله ور...دمی بی مجال ماندیم
پایِ عشقی جانسوز
بی محابا در دهانِ مرگ جان باختیم
پشت پنجره ی بیمارستان
ایستاده ای
و دست تکان می دهی
گل های نسترن
با تو می خندند
سراسیمه
خاموشی می دهند
اما نمی دانند
در چشم هایت
جاده ای ست
که مارا
به مقصد می رساند
ایستاده ای
و دست تکان می دهی
گل های نسترن
با تو می خندند
سراسیمه
خاموشی می دهند
اما نمی دانند
در چشم هایت
جاده ای ست
که مارا
به مقصد می رساند
به نام من نیست'
سند آن کوه بلند در آن دور دستها.
از ذوب برفهایش می نوشم اما'
می نشیند خنکای نفس اش بر گونه هایم.
صلابت اش می دهدم نیرو .
پس مال من است آن کوه.
سند آن کوه بلند در آن دور دستها.
از ذوب برفهایش می نوشم اما'
می نشیند خنکای نفس اش بر گونه هایم.
صلابت اش می دهدم نیرو .
پس مال من است آن کوه.
دارم دو گل سرخ .سه برگ سبز،
بر شاخه هایم.
آمده ام شانه به شانه "باور"*
از راهی دور .
گذشته ام از دیوار هایی بلند.
ریشه گرفتم در قلب مادری اسیر.
ایستادم برخاکی از جنس عشق.
بر شاخه هایم.
آمده ام شانه به شانه "باور"*
از راهی دور .
گذشته ام از دیوار هایی بلند.
ریشه گرفتم در قلب مادری اسیر.
ایستادم برخاکی از جنس عشق.
دیشب،
تکه های جنازه ام را
تا طلوعِ صبحِ خونین
به خاک می سپردم
دیشب تمام نمی شدم
و برای چندمین بار کشته شدم
و هنوز به دنبال جنازهایم
زیر آورها می گردم
تکه های جنازه ام را
تا طلوعِ صبحِ خونین
به خاک می سپردم
دیشب تمام نمی شدم
و برای چندمین بار کشته شدم
و هنوز به دنبال جنازهایم
زیر آورها می گردم
درس چگونه زیستن،عشق نام دیگر زندگیست،هیمه جان را به اتش رویاها میسپارید، مانا محمودنژاد به قتل رسیده۱۳۶۲
م . شفق
م . شفق
منم هان! آرمیتا
از دل تهران
که می گوید که من اندر کُما خوابم
حواسم نیست، بیهوشم؟
منم آن زاده ی گرد آفرید و دختر بابک
از تباررستم دستان و تهمینه،
خواهر یاسِر
از دل تهران
که می گوید که من اندر کُما خوابم
حواسم نیست، بیهوشم؟
منم آن زاده ی گرد آفرید و دختر بابک
از تباررستم دستان و تهمینه،
خواهر یاسِر
کیستی تو،
که تَرس وانهاده
وز نگاهت می گریزد
شِکفتهِ رهایی...
در اعماق تاریکی
شیفتهِ، لاله هایِ دامنه هایِ البرز
چه عشقی...
در جانت شعله می کشد!
که تَرس وانهاده
وز نگاهت می گریزد
شِکفتهِ رهایی...
در اعماق تاریکی
شیفتهِ، لاله هایِ دامنه هایِ البرز
چه عشقی...
در جانت شعله می کشد!
آرمیتا، منم ان آرمیتا از دل تهران، که میگوید که من اندر کما خوابم، حواسم نیست، بیهوشم، منم آن زاده گردآفرید و دختر بابک، از تبار رستم دستان و تهمینه خواهر یاسر، به راه آرمان حیدر و ستار، به سان طاهره اندر بدش ای جان، نام من در هر خیابان کوچهها و کوی و هر برزن، چه غوغاها درافکنده به هر بازار در کشور
زنده است هوای آن روز در من./ خیس ام از اشک شوق آن روز./ تابش، اررانی نور آن روز،/ تا بتابد بر سیاهی./ امید ارزانی امروز من،/ که یقین دارم به آن روز.
من اما دلتنگ آخرین نگاهم/ و آخرین خداحافظی/ که از پشتِ سر دنبالم می آمد/ و خانه ای که حرفهایم را/ در سکوت به خاطر می سپارد/ حالا این من وُ... این تو/ و این جاده، که حرفهای زیادی/ از شبروانِ پاییز دارد،/ راه در پشتِ پلکهایِ شقایق/ به مقصد می رسد
برقص!/ میان دشتهای تشنه برقص/ برقص!/ کنار کودکان برهنه برقص/ در عطش آب و خیال آفتاب برقص/ برقص در نگاه مادرت/ که پوست بر استخوان/ و شیون در گلو/ صبح اش مرثیه ای دوباره می شود/ برقص، برقص!/ تا عمیقترین آبها/ در نقطه های دور دریا، برقص!
چقدر کوچک است/ جهان در مردمک چشمان تو/ کوچکتر از تخمِ کبوتری/ در مشتهای گره کرده/ نمی داند که عشق شبانگاه/ یکباره در قلبت طلوع می کند.
سرودی نخواندید شما./ آنچه خواندید ترانه بود،/ در گوش یک سرزمین،/ به سادگی نوجوان/ به معصومیت کودک./ به نجابت عشق./ به زیبایی غزل./ به هیبت حماسه.
نوشته حاضر دو پاره پایانی، پاره های 13 و 14، است از یک مجموعه داستان به نام «پرواز ۲۴۲۵». مجموعه داستان چهارده پاره است. پاره های دیگر این داستان پیشتر در "به پیش" انتشار یافته اند.
من هزار بار در فصلِ یخبندانِ زمین/ مُرده بودم/ و در غَسالخانه با کافور/ زخمهایِ کاردآجین مردِ غریبی را/ بخیه می زنم/ که شناسنامه اش را/ در اقیانوسِ غُربتِ مرگ،/ گم کرده بود/ و شبها در قعر زمین/ سرگردان به دنبال آفتاب بود.
من گریخته ام، نه از مرگ،/ که از سکون./ سکون زندگی نیست./ مرگ هم نیست./ مرده ای است زنده./ یا زنده ای است مرده./ هر بودنی را عمر نیست،
نوشته حاضر دو پاره است از یک مجموعه داستان به نام «پرواز ۲۴۲۵». مجموعه داستان چهارده پاره است، که در اینجا پاره های 9 و 10 از نظر خوانندگان می گذرد. پاره های بعدی به طور هفتگی در "به پیش" انتشار خواهند یافت
هوارد فاوست نشان میدهد تا زمانی که خشونت و سرکوب در میان است؛ هرگز قرار نیست صلح یا توافقی میان ستمگر و ستمدیده برقرار شود و جامعهی آزادیخواه حتی اگر گویا شکست بخورد، هرگز دست از تلاش برای رسیدن به آزادی و مبارزه با بیدادگری برنمیدارد.
برای کودک کار: 'دو مردمک مشکی' پنهان/ در دو کاسه زرد،/ لانه کرده است ترس زیر پلکها./ شعله ور است طغیان تمنای کودکانه،/ در قرنبه های بی فروغ.