جمعه ۱۳ مارس ۲۰۲۶
جمعه ۲۲ اسفند ۱۴۰۴
تاریخ
در یکی از این حمام رفتن ها که فکر میکنم اواخر اردیبشهت یا اوایل خرداد ۶۳ بود؛ موقع ایستادن در صف گرفتن کت پیژامه تمیز، قبل از رفتن بداخل دوش، از زیر چشمبند یکنفر که چمباتمه روی زمین نشسته و جوراب پشمی از نوعی که در شمال و بیشتر در مناطق کوهستانی و در زمستان میپوشند، پوشیده بود، نظرم را جلب کرد. با خود گفتم این زندانی چرا در این هوای گرم تهران جوراب پشمی پوشیده؟ با کمی دقت از زیر چشمبند متوجه شدم که او جوارب پشمی نپوشییده بلکه آنها زخمهای حاصل از کابل اند که از کف تا مچ پا و بالا تر زیر پیژامه ادامه دارند، که بنا به تجربه شخصی در روند بهبودند.
امروز با تاکید بر همان آرمانها می بایست به استقبال وحدت و اتحاد در صفوف چپی مستقل، استبداد ستیز و برابری طلب شتافت. من آرزو می کنم همه رزمندگانی که برای دستیابی به برابری در تمام زمینه ها با جمهوری اسلامی سرآشتی ندارند بدون گروه گرائی آغوش خود را برای فشردن صفوف خود و وحدت چنین نیروئی بگشایند.
فدائيان با چنين استراتژی مبارزه مسلحانه را آغاز کردند به اين اميد که مبارزه به سرعت سراسری خواهد شد، حمايت معنوی کارگران و دهقانان در گام نخست و در گام بعدی حمايت فعال آن ها را جلب خواهد کرد. بدين ترتيب کارگران و دهقانان از قيد "ديکتاتوری امپريايستی" رها شده و به جنبش می پيوندند. اين نگاه مبارزه مسلحانه را مطلق کرده و به اشکال ديگر مبارزه از جمله مبارزه سياسی و صنفی و به کار تئوريک کم بها می داد.
میتینگها ی ما را با قلدری به همریختند؛ دخترها و زن ها را کتک زدند؛ فحاشی کردند و به زندانهای شان بردند؛ رهبرحزب توده را، که در نشریه حزب توده بسیار نرم، ملایم و با احترام از خمینی نام میبرد، دستگیر کردند و به زندان بردند. نشریه حزب توده نوشت «تهمتن در تبعید»! بدین معنی که قهرمان هرگز تسلیم نمیشود؛ چندی بعد از دستگیری؛ کیانوری در صفحه تلویزیون دیده شد! زار و ناتوان به ثناگویی امام خمینی پرداخت؛
هرگز نخستین برخوردم با مجید عبدالرحیم پور را فراموش نمی کنم. گمانم اواخر پائیز سال پنجاه وشش بود، که گفتند صبح ساعت شش برای اجرای قرار و آوردن رفیقی که مهم بود، باید به گاراژ ایران پیما بروم. علامت شناسائی را دقیق بخاطر ندارم یک قوطی پودر برف بود یا مجله ای. هیجان رفتن سر قراریک رفیق قدیمی بیتابم می کرد؛ لذت و غرور اعتمادی که به من نیمه علنی داشتند، مسئولیتم را دو چندان میکرد؛ بطوری که از ساعتی قبل دور محوطه و محل علامت سلامتی می چرخیدم. سرانجام او را که در کنار دیوار گاراژ ایستاده بود یافتم.
این موضوع بدل به بحرانی نسبتا حاد در سطح اعضای هیئت سیاسی شاخه خوزستان شد. مخالفت با انشعاب و انتقاد به کمیته مرکزی چنان تند بود که اولا تا آنجا که در خاطرم مانده است، به رغم اینکه در آن زمان همه اعضای هیئت سیاسی شاخه خوزستان هم به لحاظ نگاه به مشی گذشته و هم در ارتباط با حاکمیت، که تا آن زمان سازمان مواضع رادیکالی داشت، در بلوک اکثریت قرار داشتند، اما هیچکدام از پنج عضو هیئت سیاسی شاخه خوزستان، با صراحت از کمیته مرکزی دفاع نمی کردند
بعد انقلاب در ایران وضع بغرنجی پدید آمده بود و خوب به یاد دارم که برای یک حرکت سیاسی درست و تاریخی و آنهم رای ندادن به جمهوری اسلامی در رفراندم خمینی پس از انقلاب، چه بحثهای مشکل و داغی را در هستههای کارگری پیش بردیم. با اینهمه عاقبت همه با هم و بطور دمکراتیک بر آن شدیم که به جمهوری اسلامی در زمان اوج قدرت خمینی «نه!» بگوئیم. این به نظر نویسنده، همان روح سیاهکل و فدائی خلق بود و اگر هم نگویم تنها حرکت و موضع گیری سیاسی درست جنبش منسجم فداییان دردوران پسا انقلاب بود، قطعاً اما موفقترین آنها به شمار میآید.
مبارزه مسلحانه درست یا علط نمی توانست بری از این خشونت باشد. زمانی که بیشترین وقت تو در خانه تیمی صرف دوختن جلد تپانچه، ساختن کپسول سیانور و بمب دستی و نارنجک شود، همراه با استرس و خستگی نگهبانی شب که باید تمامی حواست به کوچکترین صدای خارج از خانه می بود، چگونه می توانستی روحی آرام و خالی از خشونت داشته باشی؟
اما سازمان کار مهمتر و با ارزش تری انجام داد که جا دارد به آن پرداخته شود. سازمان در سال ۵۶ تصميم گرفت گزارش هائی از مناطق خارج از محدوده و مقاومت حاشيه نشين ها تهيه نمايد. حاصل آن جزوه ای بود با عنوان "گزارشاتی از: مبارزات دليرانه مردم خارج از محدوده" که مجموعۀ پرسش ها و پاسخ ها و گزارش هائی را شامل می شد که کادرهای علنی و مخفی سازمان در تماس مستقیم با مردم زحمتکش که خانه هایشان توسط ماموران حکومت وقت در مناطق مختلف تهران ـ شهر ری و شهرستان های کرج، زنجان و قزوین خراب گردیده بود، تهیه کرده بودند.
با وجود کنجکاوی در مورد این دو پیت آن روز هیچ سوالی نکردم . چون نخستین درس این بود "در مورد هیچ چیز ،هیچ کس کنجکاوی نکن و سوالی نپزس ! هر میزان کم بدانی بهتر!" بعد ها گفته شد گویا در سرقت از بانکی هیچ پولی در صندوق بانک نبوده، نهایت همین پیت سکه های پنج ریالی وده ریالی را همراه اسکناس های نیم سوخته برمی دارند وازبانک خارج می شوند بر ترک موتور نهاده به خانه می آورند. این پیت نیمه پر سهم ما می گردد.
گوهر خانم، با تنها فرزندش محمدرضای ۱۰ - ۹ ساله، زندگی میکرد. تفاوت سنی میان مادر و فرزند به چشم میخورد. پسر پرتحرک و خوش سرو زبان و شلوغی بود. گوهر خانم از پا درد و ورم دستها و انگشتانش مینالید و در کارهای روزمره، از خرید نان و مواد غذائی شکوه میکرد و من دلسوزانه در خرید و آشپزی به او کمک میکردم. او یک چرخ خیاطی سینگر داشت که از آن درآمد ناچیزی به دست میآورد. به تدریج میان ما رابطهی دوستانه برقرار شد. از زندگی ما در شهرستان و از خانواده میپرسید و من هم "داستانهائی!" برایش بازگو میکردم.
از آن سالها بسیار گذشته است؛ همسرش هنوز هم در داغ ِ«داد» باقی ست؛ «داد»ی که ستانده نشد و مادر، دختر سه ماهه را بدون پدر، با همه ی سختیها به سرانجام رساند ... دختری که یادگار آزادگی بود و «آزاده» ...
ناگهان گفت: من مدرک دارم و رفت روزنامه های کار را که من موقع فرار زیر ماشین پرت کرده بودم، آورد. وقتی سعید شعار زیر روزنامه را که در مورد «پیش به سوی اتحاد» سازمان را دید بلافاصله گفت: حزب توده! حدود دویست نفر دور ما حلقه زده بودند و هر لحظه به تعداد آنها افزوده میشد؛ چاره ای نداشتم، همان خط ناموسی را دنبال کردم، ولی سعی کردم از وسط جمعیت خارج شوم و به حاشیه ان بروم. در حینی که به ان جوان پرخاش میکردم ناگهان اقدام به فرار کردم این دفعه برخلاف مسیری که خانمم رفته بود دویدم.
من بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم، و به دستگیری فکر کنم، نزد رفقایم که منتظرخبر دستگیری من بودند، باز گشتم و عین ماوقع را بدون کم و کاست تعریف کردم. قرار شد من به زندگی نیمه مخفی رو آورم و چنین شد و پس از چندی حکم اخراج من از دانشگاه نیز صادر شد و یکی از رفقا آنرا به من اطلاع داد.
از سوی دیگر، آنها که خواستار مبارزه بودند اما با کار چریکی "جدا از توده" مخالفت میورزیدند، چه کردند و به کجا رفتند؟ آیا آنها توانستند با استفاده از شیوه های مبارزاتی خودشان با "توده" رابطه برقرار کنند؟ در آستانه انقلاب و سالهای نخست پس از پیروزی آن، به خجستگی ناتوانی و سپس نا پدید شدن سایه سیاه ساواک، تشکلهای کارگران و زحمتکشان توانستند به فضای آزاد پا بگذارند. آیا براستی این دیده نشد که هر آنجا که کار توده ای یا صنفی نسبتا قابل توجهی در میان زحمتکشان انجام شده بود، بیش از هر چیز اثر انگشت فداییان و هواداران آنها بر آن دیده میشد؟
ابوالقاسم، و کمی بعد ابول، تنها دانش آموز ساکن روستا نبود، که به دبیرستان می آمد. اما شاید تنها شاگرد روستائی بود که خیلی زود در میان دانش آموزان شاخص شد: خنده رو، شاداب و سرخوش بود و یکی از دانش آموزان ممتاز کلاس، و تقریباً برخلاف همۀ دیگر دانش آموزان روستائی اولاً گوشه نمی گرفت و با همه به راحتی دوستی می کرد و ثانیاً جسارت اعتراض داشت.
فکر کردم دو باره خواب میبینم؛ بعد از لحظاتی مکث، چشمانم پر از اشک شد و از خوشحالی راه رفتن برایم سخت شده بود؛ دلم می خواست مهدی را در بغل بگیرم و بوسه بارانش کنم؛ ولی جلوی خودم را گرفتم. مهدی گفت: "محمد می دانی که عمر چریک شش ماهه است، و اگه شانس بیاریم یک سال زنده ایم" و در ادامه پرسید "با این همه آیا هستی؟" بی درنگ پاسخ دادم: آری هستم، و تکرار کردم هستم؛ میترسیدم پشیمان شود.
این است که در محیط تحصیل، کار و زندگی محبوب و مورد اعتماد همه بودند. و در هر جا که زندگی کرده اند جوانان بسیاری از آنجا راه شان را پی گرفتند. میتوان گفت تاریخ ما کمتر بخاطر دارد که اینهمه انسان های تحصیکرده و آگاه دانسته و خودخواسته، جان بر سر پیمان بگذارند. این اسوه های مقاومت و از خودگذشتگی به حق فدائی بودند. آنان فخر تاریخند.
در چنین فضائی فریاد آرمانگرایانه و عدالت جویانه چریکها از جنگلهای شمال نگاه ها و گوش ها را بسمت خود کشاند. اخبار رویداد سیاهکل به سرعت در جامعه طنین انداز شد و سرنوشت آنان، ورد زبان محافل روشنفکری و شماری از مردم عادی شد و به عنوان راهی جدید برای ادامه مبارزه ی سازمان یافته مطرح گشت و فضای جوانان و دانشگاهیان را تحت تاثیر خود گرفت.
بر این باورم که بیژن جزنی با توجه به درک همه جانبه و توان تئوریک تحلیلی اش اگر زنده می ماند، با شناختی که از روحانیت و درکی که از مبارزه سیاسی داشت نه فقط اسیر مبارزات ضد امپریالیستی ارتجاع مذهبی تازه به قدرت رسیده نمی شد، و نه فقط جریانی که در اثر فداکاری ها و قهرمانیهای همرزمانش پتانسیل تبدیل شدن به یک نیروی تاریخساز چپ پیدا کرده بود را تسلیم حزب توده نمی کرد، بلکه با دیدن واقعیت های عریان مناسبات شوروی و حزب توده توهم نسبت به اتحاد شوروی را هم کنار می گذاشت.
یادی می کنیم از بخش کوچکی از آموزگاران جان باخته، اولین جان باخته سازمان: ونداد ایمانی، آموزگار دبیرستان های مازندران بود که بطرز وحشیانه ای از سوی فالانژها و حزب اللهی ها با ضربات کلنگ در ۳ مرداد ٥٨ بقتل رسید، رفیق اصغر آراسته اهل قصر شیرین که در کنار دیگر آموزگاران: زنده یادان یحیی رحیمی، قربان حسینی، زنده یاد سلمان نجفیان، پرویز صمیمی، همایون بشیرزاده؛ و نیز: سیروس ماوایی...
چونان یک رخداد، سیاهکل در فضایی گفتمانی- تاریخی مینشیند که در آن همچنان زنده است. مراسم بزرگداشت سالگرد سیاهکل یا انتشار نوشتههایی در مورد آن نشان میدهند که سیاهکل در حافظهی جمعی نسلی از کنشگران چپ مانده که با شتاب رو به سالخوردگی دارند. «حافظه» منفعل است و ملکهی ذهن. «خاطره» اما فعال است و استوار بر قصدِ به یاد آوردن. سیاهکل در حافظهی جمعی ایرانیان نیست (بدانگونه که، فرضاً انقلاب ۱۳۵۷ و جنگ با عراق هستند).
چاره ای نداشتم. خاکها را به سرعت پس زدم و نشریات را در دو کیسه پلاستیکی چیدم و گذاشتم کنار کتابها. مانده بود کاغذهای گزارش نویسی اش. اینها دیگر خیلی خطرناک بودند. در را به سمت دریا باز کردم و کبریت و کاغذ ها را برداشتم رفتم طرف ساحل. با عجله چاله ای وسط شنها کندم و کاغذ ها را گذاشتم و کبریت زدم.
همه چیز به خوبی میگذشت ولی ناگهان بادی از سمت دریا شروع به وزیدن کرد و کاغذ های سوخته و نیم سوخته را در هوا پخش کرد.
همه چیز به خوبی میگذشت ولی ناگهان بادی از سمت دریا شروع به وزیدن کرد و کاغذ های سوخته و نیم سوخته را در هوا پخش کرد.
رزمندگان سیاهکل کشته شدند ولی جریان آرمانگرای چپی را بنیاد نهادند که علیرغم کشته شدن همه رهبران آن در طی هشت سال مبارزه مسلحانه در اواخر سال۵۷ در قامت یک جنبش بزرگ اجتماعی و سیاسی ظاهر شدند و علیرغم سرکوب بی امان نظام جمهوری اسلامی زنده و پویا در گونه های مختلف سازمانی و نظری بخشی از تحولات سیاسی و اجتماعی ایران را با نام خود رقم می زنند.
اگر نیاز سیاسی لحظه در قبال دیکتاتوری فردی شاه، بهم زدن آرامش مختنق و اراده کردن در برابر آن بود، اما در شرایط به حاکمیت رسیدن جمهوری اسلامی، تنها با چهره نمائی سکولار دموکرات البته در شکل سیاست ورزانه مبتنی بر فهم توازن قوای موجود بیرون زده از دل انقلاب بود که میشد اراده سیاسی لحظه را نمایندگی کرد. ضد آمریکایی بودن چریک فدایی خلق پرورده شده در جامعه سیاسی پسا کودتا همان اندازه قابل فهم بود که افتادنش به دام آمریکا ستیزی حکومت واپسگرا در پسا انقلاب و همآوا شدنش با آن، نشان از فاجعه سیاسی داشت.
ضیاء از پرونده اش و بازجویی مجدد در رابطه با «قیام سیاهکل» می گفت. از جمله گفت، پس از جریان سیاهکل دوباره او را به کمیته مشترک شهربانی و ساواک بردند و بازجویان ساواک، در حالی که او را سخت شکنجه می کردند، با خشم فریاد می زدند و فحاشی میکردند، می گفتند «اگر تو در هنگام بازجویی، اسامی رفقایت (منظور غفور حسن پور، صفایی فراهانی و ..) را می گفتی، امروز ما این خرابکارها را نداشتیم»
هفتهی اول نوروز ٥۶ بود، بارندگی شدید شبانهروزی، تاریکی شب، نور ضعیف ژیان دست به دست هم دادند و ناگهان ماشین از جاده منحرف شد و تا سینه در گودالی پر از آب و گل، فرو رفتیم. به زحمت از ماشین بیرون آمدیم، وسط جادهی تاریک به انتظار ماشین عبوری ایستادیم. پس از مدتی دو ماشین بنز پر از سرنشین کوچک و بزرگ و زن و مرد از راه رسیدند. آنها با مهربانی و دلسوزی ماشین را بکسل کردند و ما را که کاملاً خیس بودیم با دو سه پتو در ماشین بنز جای دادند و به سمت نیشابور رفتیم. سخت نگران بودیم که با آن همه وسائل چریکی و کتابها و ... چه بکنیم و چه بگوئیم.
آه که چه لحظات شیرین و همراه آن اندوهناکی را پشت سر نهاده ایم؛ لحظاتی که جز عشق، دوستی، شهامت، و پایداری به حقیقتی که باور داشتیم چیز دیگری نبود. سالها مبارزه در کنار هم! در همگامی با هم، حسی عمیق و انسانی را در ما نسبت به یک دیگر بوجود آورده بود. حسی که قابل توصیف نیست! حس لحظات نادری که در زندگی به ندرت اتفاق می افتند! خاطره می شوند؛
شکلگیری دو جریان فداییان و مجاهدین، موقعیت جدیدی در رابطه فعالان دانشجویی و سازمانهای سیاسی پدید آورد. اگر در نیمه دوم سالهای دهه ۴۰ همه سازمانهای سیاسی از طرف فعالان دانشجویی مردود بودند، در رابطه با این دو سازمان تلقی دیگری حاکم بود. این دو سازمان از درون روشنفکران و دانشجویان ایران برآمده بودند و دانشجویان این دو سازمان را از آن خود میدانستند. در آن دوران اکثریت قریب بهاتفاق فعالان دانشجویی خود را هوادار و وابسته به این دو جریان میدانستند.
خاطره انگیزتر زمانی بود که بعداز ورزش و نرمش صبحگاهی و آن حرکت آخر «همایون **» را به شور و حال خاصی انجام می دادیم ...؛ در زیردوش آب ِسرد که محدود بود و به نوبت، همیشه قدیمی ترها آخر از همه خودشان را قرار می دادند و در این فاصله باحرارت از تجربیات شان می گفتند به کوتاهی یک قصه.
به سرعت خودم را به شهربانی رساندم. باید پیش از روشن شدن هوا کار را تمام میکردم. نگهبان پایین پلهها آرام آرام جلو شهربانی قدم میزد. صبر کردم که به این طرف رسید و برگشت. حالا بیشتر از یکی دو دقیقه وقت نداشتم. به سرعت چسب را به اعلامیهها زدم و بر روی دیوار چسباندم. آخرین اعلامیه را که چسباندم، ناگهان چریکها از دیوار سربرآوردند و به من نگاه کردند. این بار همگی لبخند به لب داشتند و از چشمانشان رضایت میبارید!!!
خرابکار یک پایش کفش داشت و از پاشنه بدون کفش خون چکه میکرد و استخوان دستش از آرنج به بالا در اثر اصابت گلوله شکسته و بیرون زده بود. وقتی برانکارد را برداشتم، سرش را کمی بلند کرده و با رنگ پریده اش لبخندی بمن زد و سرش را گذاشت پایین. در مکالماتی که هم مستقیم و هم از بی سیم های مامورین می آمد نام عباس جمشیدی را بارها شیندم.
هدف حکومت (رئیس زندان) بیمارکردن نیروهای مبارز بودکه بعد از آزادی درگیر بیماری شوند و درروند شرکت در مبارزه شان اختلال ایجاد شود! به اینخاطر بچهها، بطورجمعی، دست به اعتصاب غذا زده و در حیاط جمع شدند.
نیروهای گارد جلوی ما صف کشیدند. بعد ازمدتی و با مذاکره، بچهها موفق شدند برنامه غذائی را تغییر دهند.
نیروهای گارد جلوی ما صف کشیدند. بعد ازمدتی و با مذاکره، بچهها موفق شدند برنامه غذائی را تغییر دهند.
آنچه در زیر می آید برشی است از سالهای ٤٥ تا مهر ٤٧ دانشگاه تبریز که نگارنده آن مدت را در لحظه لحظهاش زیست و با چم و خم مسایلش گره خورد. یک نقاشی زنده است از هر آنچه که طی این بازه زمانی در آنجا گذشت و روایتی با قسمی دخالت دادن جنبههای تحلیلی و بعضاً هم آوردن پاره خاطرات شخصی تا بتوان از سیر روندها و تحولات فکری و مبارزاتی آن زمان تصویری زنده به دست داد. قصد، ارایه روانشناسی آن روزگار است در یکی از مکانهایی که منزلگهی برای جریان چریک فدایی بود.
در یکی از رفت و آمدها همدیگر را دیدیم و برای هم دست تکان دادیم و دیگر هیچ خبری از او نداشتم و حتی نام اش را نمیدانستم تا، در دوران سربازی در کرمان سال ۱۳۵۵ دریکی از روزها در خیابانی منتهی به فلکه مشتاقیه، او را دیدم.