یکشنبه ۲۱ ژوئن ۲۰۲۶
یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
فرهنگ و هنر
من در سراسر این شبِ گرسنهِ یِ بیداد و فراق،
همه غمنامه ها را به آتش کشیدم
و از خاکستر و دود،
آتش، شور و امید،
در پیاده روهایِ بیم و هراس،
برافروختم.
همه غمنامه ها را به آتش کشیدم
و از خاکستر و دود،
آتش، شور و امید،
در پیاده روهایِ بیم و هراس،
برافروختم.
دگر نمانده رَهی تا رسی به من، هِی های!
به راه بین تو مرا، دَردِ دِل ز یاد بِبر!
غبارِ شب زِ دل از شوق بامداد بِبر!
دگر سخن به تو اَم، رهرو سحر، این است.
به راه بین تو مرا، دَردِ دِل ز یاد بِبر!
غبارِ شب زِ دل از شوق بامداد بِبر!
دگر سخن به تو اَم، رهرو سحر، این است.
و عندلیبان با صدای جادویی شان،
ترانه یِ مرگِ دنیای فرتوت و محتضر را،
سر خواهند داد
و از دنیایِ رؤیاییِ پیش رو،
خواهند خواند؛
ترانه یِ مرگِ دنیای فرتوت و محتضر را،
سر خواهند داد
و از دنیایِ رؤیاییِ پیش رو،
خواهند خواند؛
فرا دست هر روز خرسند تر
فرو دست هر دم غم آکند تر
گشوده زلب قفل، دیوانگان
فروبسته لبهای فرزانگان
اگر فاش گویی زحقّت سخن،
به پاسخ تورا تیرآید به تن.
فرو دست هر دم غم آکند تر
گشوده زلب قفل، دیوانگان
فروبسته لبهای فرزانگان
اگر فاش گویی زحقّت سخن،
به پاسخ تورا تیرآید به تن.
چشمانی هراسان،
دوخته شده به گوشه ی قلبی، هنوز
که ضربانش آهنگ خاموشی می نوازد
ماترک دنیا در غبارِ ِ توفانی فرو نشسته گم می شود
دوخته شده به گوشه ی قلبی، هنوز
که ضربانش آهنگ خاموشی می نوازد
ماترک دنیا در غبارِ ِ توفانی فرو نشسته گم می شود
دنیایِ اشتباهی ست
این دنیا،
از آن ما نیست
باید از اینجا برویم!
جای دیگری هست؟
نه،
باید راهِ خروج پیدا کنیم
این دنیا،
از آن ما نیست
باید از اینجا برویم!
جای دیگری هست؟
نه،
باید راهِ خروج پیدا کنیم
چهره آشنائی را می بینم که له له زنان و عرق کرده چمدان بزرگی را به سختی دنبال خود می کشد. یکی می گوید:" پر از طلاست پر از سکه که سال ها با ولع زیاد جمع کرده است! او همه آدم ها را در سیمای سکه طلا می بیند. نمی دانم برای دیدن تنها یک نمایش چرا زحمت آوردن چنین چمدان بزرگی را به خود داده است؟"
مقابل قفس قناری می ایستد، به پر زدن دیوانه وار او در قفس کوچک خیره می شود.قناری روی میله ای می نشیند. اندکی بعد شروع به خواندن خواهد کرد. فکر می کند، چه میزان این قناری را دوست دارد ودلبسته اوست؟ قناری نمی خواند درست روی میله نشسته ودر چشمان او خیره شده است.
گفته بودی:
ما تنها نیستیم
و ما همه یک تنیم،
و یک روح بزرگ،
و یک اقیانوس،
با آتشفشانی در اعماقش.
گفته بودی که توفانی در راه است،
ما تنها نیستیم
و ما همه یک تنیم،
و یک روح بزرگ،
و یک اقیانوس،
با آتشفشانی در اعماقش.
گفته بودی که توفانی در راه است،
زنده ای تو،
بازگویی بس سخن از یادهای تلخ یا شیرین،
یادِ روزان نو و دیرین.
زنده ای تو،
دوستدارانت کنون پیرامُنت، انبوه،
چون پروانه گِردِ گُل،
شادمان از دیدن تو در کنار خویش.
بازگویی بس سخن از یادهای تلخ یا شیرین،
یادِ روزان نو و دیرین.
زنده ای تو،
دوستدارانت کنون پیرامُنت، انبوه،
چون پروانه گِردِ گُل،
شادمان از دیدن تو در کنار خویش.
می خواستم از شادی بنویسم؛
اما از خیابان صدایی آمد
و بغضی در گلو فروشکست.
اما از خیابان صدایی آمد
و بغضی در گلو فروشکست.
تابنده – مهرگویی،
ندا در می دهد:
در انتظار پروازت مانده ام؛
تا برتو رهرو شیدا،
آغوش برگشایم
ندا در می دهد:
در انتظار پروازت مانده ام؛
تا برتو رهرو شیدا،
آغوش برگشایم
دیگر کسی چوپ لای چرخِ شب
نمی گذارد!
و خوابِ شبهای توفانی
تعبیرِ بستنِ بال کبوترانِ در راه -
در مغزهایِ یخ زده
به بار خواهد نشست؟
نمی گذارد!
و خوابِ شبهای توفانی
تعبیرِ بستنِ بال کبوترانِ در راه -
در مغزهایِ یخ زده
به بار خواهد نشست؟
تعداد زیادی هم مثل من با لباس های پاره وزخمی برخی عریان پائین دره اند تعدادی بی جان کنار جاده افتاده اند از ماشینم و خانواده خبری نیست گرد باد سیاه و عظیمی ا ز دور دیده می شود که غرش کنان پیش می آید هتل را می بینم که هنوز در حال فروریختن است. مهره های شطرنج در سیمای حیوان ها، آدم ها، قلعه ها در فضا تاب می خورند یک به یک سرنگون می شوند.
عشق را
در بهار راستین
بهار را
در طغيان
سيل آسا باران
زيبائی را
درنبردی
با زشتيها
به دور از حسرت می جويم
در بهار راستین
بهار را
در طغيان
سيل آسا باران
زيبائی را
درنبردی
با زشتيها
به دور از حسرت می جويم
آخرین گلوله را چه کسی بر سینه شب
شلیک کرد !؟
و قهقهه مستانه اش از فراز جنگل
گذشت -
که مردگان را در شب نشینی با ابلیس
به هراس آورد
شلیک کرد !؟
و قهقهه مستانه اش از فراز جنگل
گذشت -
که مردگان را در شب نشینی با ابلیس
به هراس آورد
شرارهای سرکش بسی ستاره در سَحَر،
به جسمِ ما توان تازه می دهد؛
نشانه های صبحدم به نیمه شب،
فکنده نور در دلانِ بیقرارما،
به جانِ ما امیدِ تازه می دمد؛
به جسمِ ما توان تازه می دهد؛
نشانه های صبحدم به نیمه شب،
فکنده نور در دلانِ بیقرارما،
به جانِ ما امیدِ تازه می دمد؛
با دستان خسته و فرو مانده
بال می زنم،
در شبِ غمین میهنم
که اندوهش رهایم
نمی کند.
بال می زنم،
در شبِ غمین میهنم
که اندوهش رهایم
نمی کند.
و آن یکی که سالها کوچ کرد
و از خویش جدا شد،
آن طرفِ آب ؛
در دلِ وهم و فراموشی باد درو می کند
و شبها غُربت را رج می زند
و از خویش جدا شد،
آن طرفِ آب ؛
در دلِ وهم و فراموشی باد درو می کند
و شبها غُربت را رج می زند
عید نزدیک می شد و از دوردست بوی بهار می آمد. فضائی طرب انگیز و نسیمی که سوز زمستان را پس زده بود، به آرامی گونه ات را نوازش می کرد. همه در پیشواز عید بودند. یک روز مدیر مدرسه، آقای قائمی، به کلاس آمد و به معلم کلاس گفت: "لیست شاگردان بی بضاعت را بنویسید! خیّرین می خواهند برایشان لباس تهیه کنند."
"کدام یک از شما عاشق شده اید"؟ کسی سخنی نمی گوید به هم نگاه می کنند. در این گروه چهار نفری عاشق شدن امکان پذیر نیست. آنها، هر چهار نفر وابسته به یک گروه انقلابیاند. عشقشان مبارزه است واین کوه آمدن هم بخشی از آمادگی برای آن مبارزه. "پدر ما هنوز خیلی کار داریم، وقتی برای عاشقی نیست!
گنبد مینا در حال روشن شدن است. در آبی روشن کمرنگ آن، گنبدهای لاجوردی را میبینم که در دوردست کشور، در رویاهای من صف کشیدهاند. با هزاران گُلبتههای رقصان در نخستین شعله شفق. نقشهای اسلیمی که چون فوارههای آتش دست بر آسمان گشودهاند در میدانی بزرگ، هر شاخ را که کنار میزنم، باغ روح دیگری گشوده میشود. کدام دستها چنین بهشتی را آراستهاند؟ آیا تنها دست چیره هنرمندی میتواند چنین بهشتی را بیافریند؟ چه عشق و ایمانی در پس این آفرینش است؟ آرامش گنبد لاجورد.
در دور دست در دامنه چندین روستائی در حال شخم زدن زمین با گاو آهن بودند. خیشها درون زمین را شیار میکردند. زمین خمیازه میکشید. لحاف سفید گلدوزی شده با نرگسها ، بابونه ها را پس میزد، لحافی قهوهای از خاک نرم و مرطوب بهاری بر روی خود میسرانید.
"آیا این شهر من است؟ آیا هنوز درب خانه همسایهها همچنان باز است؟ حتما درخت زردآلوی خانه فاطمه خانم شکوفه داده! آیا هنوز زردآلوهای آن نصیب بچههای محله است؟ هنوز عصرها زنان همسایه در آن کوچه بنبست فرش پهن میکنند، سماور میآورند، سبزی پاک میکنند، بافتنی میبافند و صحبت میکنند؟ چقدر دلش برای گوش خواباندن به ان صحبتها تنگ شده است!
شهرِ عصیان ،
شهر دود و آتش
خشمگین فریاد می زند؛
بالا می آورد
قِی می کند در سیاهی - -
شهر دود و آتش
خشمگین فریاد می زند؛
بالا می آورد
قِی می کند در سیاهی - -
یک روز بقچه بزرگی را به سختی از دریچه بیرون کشید. به هیچکس اجازه نداد کمکش کنند. بقچه را بیرون آورد. دوباره به داخل خانه برگشت. دریچه را از پشت با تخته میخکوب کرد. اندکی بعد او را دیدند که از پشت بام با یک نردبان طنابی پایین آمد. نردبان طنابی را به دور بقچهاش پیچید و آنرا بر پشت خود نهاد و به راه افتاد. همانطور که آرام آمده بود، آرام رفت. دیگر هیچوقت بازنگشت.
کودک آغاز به شگفتن می کند.
درخت شاداب زندگی جوانه می زند!
چرخه حیات
این چنین بربستر آزادی
با شکوه جاری می گردد
درخت شاداب زندگی جوانه می زند!
چرخه حیات
این چنین بربستر آزادی
با شکوه جاری می گردد
ناخواسته، غرق در موجهای حاصل از سیل انقلاب به قلعه پرت شده بود. مجموعهای از حوادث، ماجراجویی، شور، میل به قدرت و جانبخشیدن به رویاهای انقلابی. قرارگرفتن در حلقه دوستانی که میخواستند طرح جهانی نو دراندازند. انقلاب این قلاب نشسته به تن! قدم به قدم او را به داخل این مهلکه کشاند و امکان گریز را از او سلب کرد. انقلاب او را بلعید. از خانه و کاشانه بیرون کرد؛ حتی از مردمانی که به خاطرشان میجنگید.
صدایش را میشنیدم، گاه دشنام میداد، گاه زاری میکرد. برایم عجیب بود. مرتب تکرار میکرد: "حاجی آقا ولش کن! بس کنید نزنیدش! دست از سرش بردارید بیشرفها. توفان آرام بگیر! آرام بگیر! بگذار او راحت به خوابد!"
تمام تنم میلرزید، به کافه برگشتم. او هنوز آنجا ایستاده بود و فریاد میزد.
تمام تنم میلرزید، به کافه برگشتم. او هنوز آنجا ایستاده بود و فریاد میزد.
انگار گم شده بودیم؛
از یاد رفته بودیم؛
فریاد می زدیم؛
پرده سیاهی جلو پنجره ها کشیده بودند؛
نور هم مهجور،
در تاریکی فرو رفته بود؛
از یاد رفته بودیم؛
فریاد می زدیم؛
پرده سیاهی جلو پنجره ها کشیده بودند؛
نور هم مهجور،
در تاریکی فرو رفته بود؛
به یاد گفته ای به گمانم از نظامی می افتم: "درخت انار درخت همیشه عاشقی است که میوه خونینش را تا جائی که می تواند بر شاخه خود نگاه می دارد،بر زمینش نمی اندازد؛حتی اگر بر شاخه اش خشک شود!"
برای رحمان هاتفی نماد و
عصاره شور و خرد و عشق
و … چراغ راه درظلماتی
قیراندود.
کمونیستی شیفته،که یادش
همیشه ماندگاراست و نامش
برتارک مبارزات کارگران
و زحمتکشان می درخشد .
عصاره شور و خرد و عشق
و … چراغ راه درظلماتی
قیراندود.
کمونیستی شیفته،که یادش
همیشه ماندگاراست و نامش
برتارک مبارزات کارگران
و زحمتکشان می درخشد .