Aller au contenu principal
چهارشنبه ۱۳ مه ۲۰۲۶
چهارشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵

فرهنگ و هنر

دل کوچک تو
دخترک، نیاموخته ای الفبا،
تا بنویسی نامت
بنویسی از دردهای شبانه آت،
بر قالب های گِل رس
مدتهاست ،امامن می بینم،
اثر های انگشت دخترکی برتک تک،
آجر ها ی شهر
بند آخر شعرم
چشم به تنها ستاره ای
دوختم
در آسمانی که ستاره ها
پشت بارش برف آخر دی ماه
پنهان است
اما کسی نخواهد دید
مرگ آخرین گرسنه را
زیرا همزادند‌ غولهاو گرسنگان
بنگریم به ساعت هایمان
نبض مان را بگیریم
یانفس هایمان را بشماریم
تا چهره کندشتاب زمان
در قتل عام خاموش
جنایت است سکوت
نبردی می خواستی رو در رو،‌
پنجه در پنجه
رقیب سیاه کار، اما نجنگید در میدان،
خزیددر تاریکی،
وتیز کرد تیغش در نهان
سر ی نبرید این بار در خفا،
ساخت اما،
ازذرات مرگ آفرین، تیغ ها
لعنت به دستانی که بال پرنده را
می سوزاند،
و پرواز را
از خاطرهِ کبوتر می رباید
لعنت به خوابِ بی گاه
تو را خاموش و با چشمانی بسته
به زیر انبوهِ خاک می فرستد
دلواپسِ این روزهایِ تلخ
مباش
از این ظلمتکده هم،
خواهیم گذشت،
به پشتِ سر نگاه مکن
زمستان با همه برفها
و قندلیهای آویزان از اسکلتها
ذوب می شود،
که هستیم؟
که گرم نمی شود بازار فریب،
جز با غیبت ما نیستیم زیاد، کوتاه است عمرمان
سلاحی نیست ما را جز قلم وزبان
چه رازی هست در میان،
که می ترسند چنین از ما
آشناترین صدا
صدای کوبیدن مشت است به دیوار
می کشد قد مقابل فریاد، دیوار
سنگر می گیرند قاتلان در پس ان
هست همیشه پیکرها پای هر دیوار
کبوداست، تن آزادی از ضربه دیوار
محبوس است عشق درحصارهای دیوار دردیوار
می کوبیم سر به دیوار
تندیسی از صورتهای کبود
رختی پوسیده و نخ نما پوشاند
بر گندآبی سیاه و قیرگون
که جهان را آلود،
و اینک، مانده در غرقاب توفانی
بگو برایم از بلندای پرواز
از پیمایش یک قا ره اسمان
از بال های خسته آت
از تحمل،شکیبایی ،تنهایی،
از آن سرزمین سرد،
ازگذر برفراز قله ها،،ابها،جنگل،
صحرای خشک،
دنیا بزرگ است
در شریانِ خون تو
و آنقدر بزرگ،
آنان که به قلبت راه گشودند
چقدر از تو دورند
و در رویایِ سبزِ جنگل
همیشه به دیدارت میایند
با جسممان که در اختیار ما نیست
با دهانمان که فریاد می زند
با دستهایمان که مشت می شوند
با چشمانمان که اشک می ریزند
می جنگیم با خاطراتمان
با فکرها یمان
اکنون که باخته ای جوانی
ودورت انداخته اند،
چونان، چرکین دستمال خونین
شده ای بیگانه با خود
یکی از راه رسیده،
بسته است راه!
ماندن در سکوتِ این سرداب
مثل سنگ یا دستی که قفل زده
بر دهانِ سخره و کوه،
غزلِ حسان طبری برای مادرش به همراه کلیپِ خوانش با صدای شاعر و هم‌نوایی تارِ جادویی لطفی.

طبری در جایی دیگر از کتاب می نویسد: "با آن‌که مادرم در آن موقع به زحمت ۲۵ سال داشت، در خاطر ندارم که با سبُک‌روحی زنانِ جوان خندیده باشد. گویی چیزی که باید رخ بدهد و ابداً هم مژده‌بخش نیست او را از پیش آزار می‌داد. گویی خبرِ وحشتناک (اشاره به شعری از برتولت برشت) را شنیده بود و تمام مسیرِ آتی زندگی، دشواری‌های مادی و معنوی و سرانجام مرگِ زودرسِ او، این زنهارباشِ هراس‌آلود را تصدیق می‌کرد.
یافتی خود را سلاح به دست
در پناه خاکریز در آن سنگر
جنگیدی
همرزمانت قصه ها دارند
از شورایمانت
ان شب که رفتی درفلب آتش
تا دشمن نیاید گامی بیشتر
شعله کشید پیکرت
چشم هایم
نیمه بسته است
پوزه اش را نزدیک صورتم
حس می کنم
سفیدی دندان هایش را
می بینم
ازهر نفسش
بوی خون و مردار
آبان،
واژه ای ست بر پِلک سحر
خون از رگهایش می ترواد
جامهِ سرخِ بر تن دارد
خاطره‌ها
بیگمان روزی کاروان تصویر ها
می زنند زنگ بیدار باش
می‌خروشند
انبوه خونخواهان
می نوردند هر کوی وبرز
و روزی پایان میگیرد رنجتان
اما من محکومی هزاران ساله ام
تا کی باشم اغا زگر رنج زمین
شاهد فریاد، جنایت، وحشت
هر بار که می ایم
آرزوی عرصه ای دگر دارم
خیابان را جارو کرده بودند
و پیاده رو نفس تازه می کرد
که فردا خورشید طلوعش را آغاز کنه
شب حوصله ام را ندارد، باید صبور باشم
شروع کار، بی صدا بود
دیدم جمجه ام تکان خورد،
نفهمیدم کی بود و از کجا آمد؟
هست نامشان
خورشید گل‌های مزرعه خاوران
که می زنند تنه بر خورشید خاور
بی محابا دارند چشم در چشم ان
خاوران را هرگز غروبی نیست
با آثاری از: م.آتشی - ج. آروین - ا. ه. ابتهاج(سایه) - ع. اردلان - ا. اردوخانی - ک. س. اشکوری - ا. البرز - ر. بابایی - خ. باقرپور - خ. باقری - ب. برشت - ک. پالناک - ر. تای‌نور - ع. توده - ع. م. جابری - د. جلیلی - ف. حاجی‌زاده - ب. حسن‌زاده - ر. خندان (مهابادی) - ن. داوران - ح. ریاضی - آ. زیس - ج. سرفراز - م. شبیر - گ. ع. صباحی - ا. طبری - ه. عبّاسی - م. ح. عمرانی - ن. غیاثی - س. م. فَرغانی - م. فلکی - ب. کمالی - م. ماهور - ف. مشیری
از پشتِ میله ها می دیدم
در آن سو مرگ بود و عطرِ گلهای سرخ
و او را با چشم بسته می بُردند،
بر کف پاهایش زخمی پنهان بود
کبوتران از قفس سینه اش
در آسمان آبی
در جدال است زمین با زمین
زمین می بلعد زمین
خاک وداع کرده با مادرش ،،سنگ
آواره از خانه
می رود هر و غریبانه
وصال باریشه محال
می کند پرواز با باد
گاه چشمانم را
از اشک سرشار
و
حلقه هایِ اندوه
زنجیروار
بیرون می شوند
از سینه ی آهم
هر ترسی یک روز می ریزد

خواهید دید طغیان ترس های انباشته
همه گرسنگان در بستر نخواهند مرد
بترسید از لشکر خشمشان
جای زخم ها برای همیشه باقی است
وزخم خوردگان را این بار خواهید دید
موج موج در میدان
به طلوعِ صُبحِ یقین رسیدیم
در دم مسیحاییِ گل سرخ
و در روحِ سرخِ یاسمن ها و نسترنها،
دیگر هیچ چشمانِ گشوده ای
در طلسم جادوگران
گرفتار نمی شود
و من یقین دارم،
استاده بر درگاه غروب
که آغاز شب است
هجوم ازدحام سایه هایِ رنگ پریده
از فرا دست خیابان می گذرند
غوقای کلاغها،
از بلندایِ بیدها بلند می شود
نرمه بادِ پاییزی
برگهای زرد و نارنجی
پیاده رو را می روبد
ملامت نمی کنم تو را
درس ها نهفته در هنرت
چه زیبا مرگی است مرگ پاییزی
که رنگ برخیزد از مرگ
مرگ شود مادر رنگ
ببخشد مرگ، هزاران جلوه،هزاران رنگ
جان بگیرد بوم نقاش،ازرنگ مرگ
دل ودست هابی می روند سوی هم
سینه هابی هست سپر، مقابل خصم
همه هستند میوه های باغ درون
گر نمی خواهیم دنیایمان را خار زار
رفت باید همان ره
که رفتند بذر کاران عشق کار
باید داشت ایمان
بست امید
به جوانه،به نهال،به باغستان
در شناسنامهِ کار
جان میکنی،
تا، غارت شوی!
جانت را به گروگان گرفتند
نفس بکشی وُ
زنده بمانی
همنوردم ، به یاد آر،
مسیر قله که یافتیم با هم
گامها زدیم پر نفس،سرود خوان
دست در دست هم گذر کردیم
از سر ما ی استخوان سوز سوزان
تند شیب ها ،پرتگاه ،نشدندمانع راه
چه افتادیم، بسیار، برخاستیم
بستیم در، گرفتیم بازوی یکدیگر
سر مست از پیمان سه نسل
زدیم گام سوی وعده گاه
پیوستیم به لشکر نسلها
که بگوییم به اربابان گزمه ها
کارد رسیده به استخوان
اورده آیم هر آنچه داریم، به میدان
منتظریم
ناگاه دوستی،
از آن سویِ ابر و باد و آب
آرام از پشتِ خط
خبر خوب را،
در گوشمان نجوا کند