نوشته حاضر مکثی است حول دو موضوع: امکان اصلاح و انبساط رژیم و نیز فرعی کردن تبعیضات دیگر نسبت به تبعیض اصلی زن که اولی توسط آقای نیکفر مطرح شده است و دومی هم توسط آقای جوادی. دو یادداشت زیر از سوی من پیرامون آنها به ویژه نکات مطرح شده توسط آقای جوادی است:
۱- آقای نیکفر تحت عنوان جنبش و شرط ژرفائی آن ( که بخشی از یک سلسه مقاله های قابل تأمل پیرامون [جنبش] اند)، در جائی از نوشته خود می نویسد: "اینکه اصلاح” به عنوان شگردی برای بقا پیش گرفته شود، امری ناممکن نیست. علایمی از آن دیده میشود... هنوز نمیتوان با قطعیت گفت، اما نشانههایی حاکی از آن است که از دو گزینهی انقباض و انبساط − یعنی متمرکز کردن قدرت برای دفاع از خود و ضربه زدن، یا به جای آن منبسط کردن خویش برای ادغام بخشی از اعتراضها در محیط زیر کنترل − بیشتر متمایل به گزینهی دوم شدهاند". احتمال اینکه رژیم در مسیرانبساط و جلب معترضان و پراکنده کردن آنها حرکت کند، احتمالی ضعیف است و بیشتر یک شق و تصورانتزاعی است تا واقعی. شواهد و نشانهها و زمینه های عینی و لازم برای آن دیده نمی شود. گرچه گرایشی در صفوف رژیم هست که فکر می کند اول باید «فتنه» را خواباند و آنگاه فرصت خواهد بود که از موضع به اصطلاح قدرت دست به یک سری اصلاحات نیم بند بزند، که بیشتر خواب و خیال است تا یک امکان واقعی و محل اجماع هم نیست. بهویژه با مقاومت شخص خامنهای روبرواست که بازنده اصلی قمارعقب کشیدن است. در حقیقت وضعیت کنونی برآمده از یک روند تاریخی و تجربه شده چندین دههای است و از قضا آگاهی پیشگامان انقلاب و نسلهای جدید برآمده به شکست پارادایم اسلام سیاسی. آنها بهخوبی و با هستی و گوشت و پوست خود به ماهیت رژیم و درجه ظرفیت اصلاح پذیری اش و دشمنی اش با زندگی واقف اند. در حقیقت پارادایم اسلام سیاسی به آخرین سنگر وجودی خویش رانده شده و با سوزاندن کامل ظرفیتهایش ما از یکسو با معادله باخت استراتژیک نظام در تمامی مؤلفه های کلان اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و مشروعیت ولاجرم رژیمی با بحران بازتولید قدرت مواجه هستیم و ازسوی دیگر با برتری شکننده و در حال زوال تاکتیکی آن. این که هنوز به موقعیت انقلابی نرسیده ایم، چون نتوانستن بالائیها صورت نگرفته است را نیز باید درمتن فرایندی دید که بیانگرافول «توانستن» است. مثل تحمیل بیحجابی و مهمتر از آن اینکه خود این انقلاب چگونه از مراحل پرچالش و سخت و شکننده اولیه عبورمی کند و با تداوم وگسترش حضورخیابانی و ایجاد یک نوع قدرت موازی اولیه و البته نه چندان نیرومند تاب میآورد، که رشد بالنده بیانگرهمین پروسه تعمیق ناتوانی رژیم است. گرچه هنوز به نقطه اوج و تکوین خود و تغییر رادیکال تدافع به تعرض و بالعکس آن برای رژیم نرسیده است. ضمن آنکه انرژی عظیم نهفته در این رخداد انقلابی هنوزهم کم و کیف ابعادش و لاجرم نتیجه قطعی اش که اساساً هم مواجهه با سرکوب بهعنوان اهرم اصلی رژیم است روشن نیست، اما میدانیم در فرایندی قرار داریم که این رژیم است که منزوی و متشتت تر می شود و این جنبش است که همچنان در حال انبساط خود و گسترش صفوف و جمع آوری نیرو و منزوی ساختن هرچه بیشتر رژیم است. آخرین نشانههای منازعات درونی رژیم نیز چنانکه قابل پیش بینی بود حول به اصطلاح تفکیک معترضان از اغتشاشگران، پس از نشست سرکردگان رژیم در هسته اصلی قدرت و بهویژه شخص خامنه ای بازتابی نیافت و حکم بر تداوم و تشدید سرکوب، و نه حل که جمع کردن «بساط فتنه» است. اساسا رژیم در وضعیتی نیست که بهطورجدی به چیزی جز پاک کردن صورت مسأله بیاندیشد. همزمان برانباشت بحرانهای حلقه زده به گردن رژیم هم افزوده میشود که آخرین آنها صدور قطعنامه آژانس هسته ای و تشدید فشارهای جهانی و در همراهی بیشتر آمریکا، اتحادیه اروپا و کانادا در پی شکست مذاکرات هسته ای و مداخله حاکمیت در بحران اوکراین و البته تضعیف و ریزش اتوریته نظام در برابرجنبش اعتراضی، افزایش احتمال فشارها و حملات اسرائیل در پی پیروزی ناتانیاهو و تشدید حملات رژیم به خاک متحد خود عراق که بدون چالش در حوزه نفوذش نخواهد بود.
نکته دیگر پیرامون یادداشت آقای جوادی است. گرچه نمیتوان انکار کرد که شعار "زن، زندگی، آزادی" تاکنون توانسته با ایجاد همبستگی و جلب و همسوئی در مبارزه علیه حاکمیت مبتنی بر نظام تبعیضها تأثیر مهم و حتی جهشگونه درعروج وسعت جنبش داشته باشد، اما این بهمعنی فقدان وجود گفتمانهای متفاوت و حتی در سطوحی متضاد در مورد محتوا و قرائت از همین شعار، چه در مورد درک از رهائی زن و چه معنای زندگی و چه آزادی، در جامعه ای متکثر و دارای رویکردهای اجتماعی مختلف نیست. بنابراین با فرض اینکه این شعار از سوی جامعه، جنبش و طبقات و بخشهای مختلف آن پذیرفته شده است، در مسیر پیشروی بهتدریج و بطوراجتناب ناپذیر نسبتِ این گفتمانها شفافتر خواهد شد. این که کسی ادعا کند این شعارها ربطی به سوسیالیسم و عدالت اجتماعی یا نان و معیشت و... ندارد در حقیقت دارد یک قرائت و یا بازخوانی خاصی از آن را با اتلاق آن بهکلیت این شعارها، مورد دفاع قرار میدهد و خواسته و ناخواسته کلیت آن را مصادره به مطلوب میکند. پیوند آن با مطالبات پایه ای هربخش به اشکال گوناگونی در جریان است. چنانکه معلمان و کارگران و در میان دانشجویان… نیز در ذیل حمایت ازآن، آن را با خواستهای عدالت اجتماعی و برابری و غیره بازخوانی می کنند. افزودن شعار "مرد، میهن، آزادی" نیز بازتابی از همین رویکردها در سوی دیگراست. در حقیقت مفهوم زندگی که حاکمیت آن را به تباهی کامل کشانده است و تصاحب آن درونمایه جنبش را تشکیل میدهد یک مفهوم چندوجهی یا چندبعدی است مرکب از یالهای اقتصادی و اجتماعی و سیاسی و فرهنگی. بهیک تعبیر تضاد کار و سرمایه با جهانی شدن سرمایه و رخنه آن به تمامی حوزههای زندگی و کالاسازی آن، که سالهاست در شعارهای معلمان و کارگران و دانشجویان و غیره هم بازتاب یافته و می یابد، دربرگیرنده یک مجموعهای از مطالبات است. میتوانیم برای مفهوم زندگی با ارجاع به ترانه «برای ...» توسط شروین حاجی پور که در آن مجموعه ای از خواست ها از محیط زیست تا [اعتراض به] فقر و رقص و بوسیدن و مهاجران و کودکان و رابطه با حیوانات (پیروز) و... در کنارهم قرار گرفتهاند و به ترانه جنبشاعتراضی تبدیل شدهاند و توسط انقلابیون و مشارکت کنندگان در جنبش پیوسته بازخوانی می شوند را ملاک قراردهیم که بیانگر وجود مجموعهای از مطالبات در بسیاری از عرصههای مهم زندگی است. و اساساً شعار «زندگی» که در مرکز سه شعار فوق قرار دارد، محصول انباشت بحرانهای همه جانبه توسط حاکمیت کنونی است. خلاصه آنکه فرایند تفکیک گفتمانها به طوراجتناب ناپذیری در جریان است (اساسا حول محورناسیونالیسم و ملی بودن انقلاب و همه باهم زیرعناوینی چون ملت، ایران، یا تک سوژگی از یک سو و حول دمکراسی و چندسوژگی و بهرسمیت شناختن تکثرتبعیضها و هم پیوندی آنها پیرامون منافع و مطالبات مشترک ایرانی متکثر و واقعا دموکراتیک از سوی دیگراست، بهجای همه باهم هم پیوندی و همگرائی متفاوت ها و جامعه رنگین کمان). این البته به معنی آن نیست که طیفهای مختلف اجتماعی در عین حال نتوانند یا لازم نباشد که در برابراستبداد حاکم با هدف عقب راندن و سرنگونی آن به نوعی همسوئیهای عملی و تشکیل صفوف گسترده ضداستبدادی حول نفی رژیم حاکم و برخی هماهنگی ها مبادرت نکنند. بلکه بهمعنی نفی همه باهم و خزیدن همه زیر یک گفتمان واحد است که فاجعه انقلاب بهمن را رقم زد؛ با این انگاره موهوم که دیو چو بیرون رود فرشته درآید. در شرایط وجود یک بستر ضداستبدادی و رؤیاهای متفاوت بلکه متضاد، شرط طی کردن مسیرواقعا دموکراتیک مستلزم صف آرائی حول مطالبات بنیادی و گفتمانهای دارای اهداف کلان و متضاد از یکسو و انجام همسوئیها و همراهیهای معین عملی علیه استبداد مسلط از سوی دیگر است. دیگر تمکین به خطای «بحث بعد از پیروزی» انقلاب بهمن نباید تکرارشود. برعکس لازم است مبارزه ضدهژمونیک درون صفوف جنبش ضداستبداد حاکم نیز به موازات مبارزه علیه استبداد مسلط حول اختلافات بنیادی فی مابین، بسیار زودتر از پیروزی نهائی انقلاب سامان یابد. بدیهی است که چنین صورت بندی نمیتواند و نباید مخل فرایند براندازی حاکمیت کنونی که تداومآن خطرعمده ای برای کلیت جامعه محسوب می گردد، بشود.
۲- آیا مهمترین خطری که انقلاب "زن، زندگی،آزادی" را تهدید میکند این است که مسأله اصلی تبعیض علیه زنان، تحت الشعاع اشکال دیگر تبعیض به ویژه تبعیض مرکز_ حاشیه قرار گیرد؟
آقای جوادی مواضع* خود را به شکل نسبتا مبسوطی در ذیل یک مقاله مطرح کردهاند، ولی خوب، دارند از منظر یک رویکرد معین بهخیزش انقلابی موجود مینگرند و آن را تعبیر و تفسیر میکنند. عیبی ندارد اما فقط یک سوی واقعیت و حقیقت را برجسته می کنند. ولی نگاهی بهشرایط موجود جامعه ایران نشان میدهد:
الف- ایران را نمیتوان با آمریکا مقایسه کرد. وقتی از شرایط ایران صحبت می کنیم اولین گزاره مرتبط با آن انباشت بحرانها و انباشت مطالبات بخشهای گوناگون است. و تقلیل آن بهخواست یک بخش، تبعیض جنسی و جنسیتی، نادرست است و نمیتواند توضیح دهنده یک رستاخیزفراگیر، آنگونه که مشاهده می کنیم باشد. بدون توجه به آن هم خطرشکست انقلاب وجود دارد. گرچه سوای این قیاس، مبارزه علیه نژادپرستی در آمریکا دیگر وجه حقوقی خود را از دست داده و در جهانی که سرمایه داری جهانی شده و همه حوزه ها را تحت کنترل گرفته و همه تبعیضات را مفصلبندی کرده است، این نوع نگاه بهآن،صرفا حقوقی-فرهنگی، برای مبارزه با آن کارساز نیست و اگرهم باشد محدود و سترون و چالش برانگیز خواهد بود که ورود بهآن خارج از این بحث است.
ب- شعار زن، زندگی، آزادی بههمان اندازه کلی یا مشخص است که شعار استقلال آزادی جمهوری در انقلاب بهمن کلی یا مشخص بود و دیدیم که چگونه توسط روحانیت و بخش پیشامدرن جامعه مصادره شد و به یک جمهوری مسخ شده و اسلامی تقلیل یافت.
ج- یک متن، ماهوفی نفسه وجود خارجی ندارد بلکه این متن توسط زندگان و شرایط زندگی آنها بسته به جایگاه اجتماعی آنها تعبیر و تفسیر و بازخوانی میشود. ما در این جا، حتا اگر دیگر مطالبات پایه ای سایر بخشها هم مطرح نشوند، سه شعار ترکیبی داریم (یا یک شعار با سه عنصر)، و تقلیل آن به یک شعار، فقط زن، بیمعناست. شاید خارج از این بحث مشخص باشد ولی این شعارهای سه گانه بهاین دلیل فراگیر و مقبول واقع میشوند که عنصر فراگیرزندگی و آزادی هم در آن هست. خود زندگی هم در برابرانقلاب ضایع شده بهمن ۵۷ و برونداد ضدانقلابی و ارتجاعی است که در سرشت اصلی خود ضدزندگی و تمدن بشری و بازگشت مشروعه و فضل الله نوری و انتقام از مشروطیت و مدرنیته بود و لاجرم موجب انباشت بحران ها و خطر فزاینده ویرانی کشور و جامعه و تباه شدن آینده. بهمین دلیل بازپس گیری زندگی خمیر مایه اصلی این جنبش است.
د- این موج اخیرخیزش یا انقلاب در ادامه موجهای قبلی ۹۶ و ۹۸ اتفاق افتاده که در آنها وجه معیشت و اقتصادی مطرح بودند و دیدیم که در «آبان ها» چگونه در هم ادغام شدند. و معلوم هم نیست که حتما این موج بزرگ، نهائی هم باشد و گفتمان های دیگر یا تکمیلی درکار نباشند.
چنانکه قبلا هم اشاره کردم در مورد ریشههای تبعیض زن و معنای زندگی و معنای آزادی رویکردهای اجتماعی متفاوتی وجود دارند. امروزه بهویژه در ایران این تبعیضها، جنبه های اقتصادی و اجتماعی هم دارد و در ذات خودش چندوجهی است و زندگی هم بیانگر همین وجوه گوناگون آن است.
ه- در مورد الگوی چین و ... و اعمال هژمونی یک طبقه و یک بخش به بخشهای دیگر، آن نگاه مونیستی و تمامیت خواه به انقلاب و نیروهای محرکه آن و قرار دادن دیگران در زیر چتریک بخش ممتازترشده تحت عناوین گوناگون، و فرعی و درجه دوم تلقی کردن که از قضا ازعوامل اساسی آن تمامیت خواهی و یا شکست آن مدل ها بودند، که بعدتر مورد نقد قرار گرفته اند. برای کارگران یا اقوام و ملیتهای دیگر هم بههمان دلیلی که مساله ستم جنسی و کلا جنسیتی برای زنان و جامعه مهم است، برای دیگر بخشها هم، مسأله اخص آن ها که دایماً برایشان مبارزه میکنند، میتواند حیاتی و محرک حرکت باشد. آیا قابل قبول و عقلانی است که مسأله محیط زیست را درجه دو کنیم؟ به مردم بگوئیم فعلا تا اطلاع ثانوی محکوم هستید که سم تنفس کنید، یا آب نداشته باشید؟ و... اساساً تقلیل زندگی در شرایطی که همه وجوه آن دستخوش عدم تعادل و بحران عظیم است و فیالمثل خط فقر سه برابردرآمد حداقل کارگران تولیدی و بخش مهمی از همه اقشار مزد و حقوق بگیراست، بهیک وجه نادرست است و قادربه تبیین علل حرکت و خیزش عمومی هم نیست. حتی تقلیل پدیده ژینا صرفا به یک وجه نیز نادرست است و قادر به تبیین نقش ویژه وی در تلاقی تبعیضهای گوناگون و انفجار حاصل از آنها نیست.
در حقیقت، گرچه بی تردید وجه فمینیستی وجهی مهم و برجسته و رهائیبخش از جنبش و خیزش کنونی انقلاب است، اما این به معنی آن نیست که انقلاب ایران تک موضوعی است، بلکه چندموضوعی بوده و بهطورهمزمان علیه تبعیضهای گوناگون موجودی است که به طور عینی وجود دارند و خود را در مبارزه علیه آنها نشان میدهند، که اساسی تریرین آنها سکولاریسم رادیکال، فمینیسم، واقعیت وجود یک جامعه متکثر و چند ملیتی یا چند اتنیکی، محیط زیست و البته همچنین برابری اجتماعی ( نفی ستم طبقاتی) است. اینها را خود جامعه در خیزشهای خود که سالهاست ادامه دارد، ابراز میکند و مسائلی نیستند که کسی بخواهد بر واقعیت تحمیل کند یا آنها را نادیده بگیرد. اگر دموکراسی یعنی نگاه به خود متن جمهور مردم و مطالبات آنان، همه اینها در این جنبش ملحوظ اند و هر لحظه در اعتراضات مردم، بهاشکال گوناگونی خود را نشان می دهند.
و- اساسا مقولات انتزاعی وقتی از واقعیت زندگی و رشد و تغییر منفک می شوند، به مقولاتی کلیشه ای و بیجان تبدیل میشوند که می خواهند به شکل خودمختار بر جامعه و انسانها حکم برانند و انسانهای واقعاً موجود و متعین و بسیار متفاوت را یکدست کنند و حالآنکه آن مقولات و جهان قدیم از امکانات و بلوغ و دستآوردهای امروز بشر، جان تازه میگیرند و بازخوانی می شوند و رادیکال ترمی شوند. محتوا و معنای دموکراسی و جمهوریت و غیره ثابت و راکد نیست، بلکه با درجه بلوغ بشر و بهمریختن مناسبات کهنه، تعمیق یافته و معناهای تازهای پیدا می کنند. بر همین اساس جنبش زنان و فمینیسم ترقیخواه، از سطح مقولات حقوقی به عرصههای گوناگون مناسبات اقتصادی و اجتماعی و سیاسی با درنظرگرفتن رابطه درهم تنیده و متقاطعآنها علیه نظامهای آمیخته با مردسالاری جهان امروز و تبعیضهای فراوان آن، گذر می کند و مناسبات درهمبافته انواع تبعیضها را هدف میگیرد. واقعیت این است که روح فلسفی حاکم بر عصر و بشر کنونی بر پیوند و بهرسمیت شناختن حقوق متقابل متفاوتها، حول اشتراکات بدون حذف تفاوتها استوار است. این لحظههای بیداری جدید تاریخی است که شکل و محتوای دموکراسی با پیشترفت امکانات بشر امروز و کنشگری هر فرد ارتباط برقرار میکند و در ژرفا و شکل از آن ها متأثرمیشود. و بهمین دلیل فلسفه وحدت گرا و یکسان سازعهد کهن گرچه دفعتاً حذف و زایل نمیشود، اما در مقابل روح جهان جدید ناگزیر به عقب نشینی و زوال میشود و ما با چنین فرایندی سروکار داریم.
ز- واقعیت آن است که در پدیده ژینا به مثابه نمادی از جنبش و جرقه برافزوزنده خیزش انقلابی، نمیتوان به شکل مکانیکی وجه زنانگی و کُرد بودن وی را ازهم تفکیک کرد و با برتری دادن وجهی از آن، مثلا زنانگی، ستم اتنیکی را نادیده گرفت. چرا که در واقعیت وجودی ازهم تفکیک ناپذیرند و بازتاب وجودی هر دو وجه نیز در این خیزش بازتاب روشنی دارد. مسأله آن نیست که گویا رژیم ژینا را نه به دلیل عدم تکمین در برابرحجاب اجباری بلکه بهدلیل کرد بودن به قتل رسانده است، بلکه بهآن خاطراست که مستقل از این واقعه که حکم چاشنی انفجار را پیدا کرد، مسألهای تاریخاً حل نشده بهنام نقض حقوق اولیه جوامع اتنیکی و سرکوب آنها توسط حکومتهای مرکزی وجود داشته است و برقراری مناسبات دموکراتیک هم بانادیده گرفتن آن ممکن نیست. نگرانی نویسنده یادداشت که در ادامه این مطلب خواهد آمد، مبنی بر آن که «مهمترین خطری که انقلاب "زن، زندگی، آزادی" را تهدید میکند این است که مسأله اصلی تبعیض علیه زنان، تحت الشعاع اشکال دیگر تبعیض به ویژه تبعیض مرکز_ حاشیه قرار گیرد»، گرچه از جهتی، پیشبردهرکدام با نادیده گرفتن دیگری، میتواند درست باشد و میتوان آن را یکی از آسیب های پیشاروی جنبش به شمار آورد، هم چنانکه تحت الشعاع قرار گرفتن دیگر تبعیضها توسط آن را نیز می توان از دیگر آسیب های جنبش به شمار آورد. تهدیدها و آسیبها در واقع متقابل هستند. نکته اصلی آن است که رفع این تهدیدها و آسیب پذیریها نه با نادیده گرفتن یا مرکزیت بخشیدن به یک تبعیض معین بلکه مستلزم بهرسمیت شناختن متقابل موجودیتآنهاست. راه مقابله واقعی با آنها پیشبرد همزمان مبارزه علیه همه این گونه تبعیضات است. ضمن آنکه پیشروی دموکراسی هم در گرو مبارزه برای حل همه آنها و اجتناب از اصل و فرع کردن آنهاست. وگرنه هم امید دستیابی به دموکراسی به باد خواهد رفت و هم حتی همان مسأله مهم، رفع تبعیض زنان هم به محاق خواهد رفت. آنها، از جمله رفع ستم طبقاتی، حوزهها و سطوح متفاوت و درعین حال درهم تنیده ای از تبعیضهای گوناگون و موجودی هستند که مبارزه علیه یکی نافی مبارزه علیه دیگری نیست. به این ترتیب میتوان با سوء استفاده ناشی از تقابل و برابرهم قراردادنآنها مقابله کرد.
بطورخلاصه: ما با برافکندن و تغییر یک نظام سروکار داریم که فراتر از مسأله یک بخش از جامعه، مختصات اساسی نظام جایگزین را به شکل اجتناب ناپذیر مطرح میکند. عناصربنیادی گفتمان نظام جایگزین هم تا آنجا که به نیروهای ترقیخواه و اکثریت بزرگی از جامعه بر میگردد و با ارجاع به خود جنبش و مطالبات مردم میتوان از آنها نام برد و دفاع کرد، عبارت است از یک جمهوری اجتماعی و دموکراتیک رادیکال (به معنی مشارکت فعال جامعه در سطوح گوناگون و نه صرفا حاکمیت نهادها و برگزیدگان)، سکولار، فمنیست، چندملیتی ( جامعه متکثر و مرکب از اقوام و جوامع گوناگون، در اینجا نام مهم نیست مهم همانا بهرسمیت شناختن وجود متکثرجوامع ساکن کشور ایران و مطالبات اساسی آنهاست)، مبتنی بر آزادی و برابری (رفع ستم و استثمار طبقاتی به ویژه سیاست های ضدنئولیبرالیستی)، اکولوژیک و یک ایران مستقل و مبتنی بر صلح خواهی و همبستگی متقابل کشورها و مردمان منطقه و جهان. به نظرم اینها از انتراع استخراج نشده اند، بلکه تماماً در مبارزات زنده و جاری و پیوسته مردم اعم از خیابان و محل کار و معلمان و مدارس و دانشگاهها مطرح اند. چنانکه در ترانه اعتراضی «برای...» فراوان هم بازخوانی می شود. و بنابراین می توانآنها را عناصر مهم گفتمان جامعه بدیل اکثریت مردم در نظر گرفت.
۲۲.۱۱.۲۰۲۲ تقی روزبه
نوشتۀ آقای جوادی*: هدف اصلی انقلاب "زن، زندگی، آزادی" چیست؟
مهمترین خطری که انقلاب "زن، زندگی، آزادی" را تهدید می کند این است که مساله اصلی تبعیض علیه زنان، تحت الشعاع اشکال دیگر تبعیض به ویژه تبعیض مرکز_ حاشیه قرار گیرد.با یک مثال این نکته را شرح می دهم. جنبش "جان سیاهان مهم است" در واکنش به قتل جرج فلوید توسط یک پلیس سفیدپوست پدید آمد.روشن است غیراز تبعیض نژادی اشکال دیگر تبعیض هم در ایالات متحده وجود دارند. آیا جنبش "جان سیاهان مهم است" که ضد تبعیض نژادی است، بایستی مدعی مبارزه علیه تمام اشکال تبعیض می شد؟ همین مساله درباره جنبش "زن، زندگی، آزادی" قابل طرح است. جنبش "زن، زندگی،آزادی" همان طور که از نامش بر می آید در وهله اول جنبشی زنانه است و در واکنش به قتل مهسا امینی توسط گشت ارشاد و به جرم بدحجابی پا گرفت. آیا در مساله حجاب، قومیت زنان اهمیت دارد؟ روشن است جمهوری اسلامی حجاب را بر همه زنان تحمیل کرده است. حجاب اجباری آشکارترین سیاست تبعیض علیه زنان است. البته تبعیض علیه زنان فقط به قانون حجاب اجباری محدود نمی شود و در قوانین مدنی و جز این موارد بسیاری از تبعیض علیه زنان را می توان پیدا کرد. مثلا تبعیض در ارث، سرپرستی فرزندان و طلاق. به نظرم تبعیض علیه زنان، شدیدترین و گسترده ترین نوع تبعیض در جامعه ایران است. معنی این حرف این نیست که انواع دیگر تبعیض در ایران وجود ندارند و یا مهم نیستند. هر نوع تبعیضی نشانه بیعدالتی است و باید در رفع آن اقدام کرد. برای رفع تبعیض علیه زنان از راه مدنی در ایران دهه ها تلاش شد اما نتوانست حتی قانون حجاب اجباری را لغو کند، زیرا سیاست تبعیض علیه زنان نه تنها سیاست ایدئولوژیک جمهوری اسلامی بوده، بلکه یک سیاست امنیتی نیز بوده است و جمهوری اسلامی درست یا نادرست، بقایش را با این سیاست گره زد و در نهایت این سیاست به پاشنه آشیل جمهوری اسلامی تبدیل شد. مائو کشف کرد که استثمارشده ترین افراد یک جامعه بیشترین قابلیت را برای انقلاب دارند و مائو به جای طبقه کارگر که در آن زمان چندان رشد نکرده و خیلی کوچک بود، دریافت که طبقه دهقانان از توان بالای انقلابی برخوردار است و بر خلاف نظر مارکس، ایده انقلاب دهقانی را به جای انقلاب کارگری طرح کرد.در جامعه ایران، زنان بیشتر از هر گروهی مورد ستم و استثمار اند، بنابراین بیشترین قابلیت را برای انقلاب دارا می باشند. بنابراین همان طور که انقلاب ۱۹۴۹ چین را به درستی می توان انقلاب دهقانی نامید، انقلاب "زن، زندگی، آزادی" را به حق می توان انقلاب زنانه نامید و گرچه مساله همپیمانان در هر انقلابی مطرح است، اما نه این موضوع و نه موضوع دیگر نباید محوریت زنان و مساله اصلی ستم بر زنان را تحت الشعاع قرار داده و کم رنگ کند.مساله تبعیض مرکز_ حاشیه یا انواع دیگر تبعیض می توانند در کنار مساله تبعیض علیه زنان در این جنبش مطرح شوند، اما تنها به عنوان مساله فرعی. عناوین دیگر برای انقلاب "زن، زندگی، آزادی" تلاشی برای به انحراف کشاندن مساله ستم بر زنان است و با زمینه و هدف اصلی این انقلاب که آزادی زنان است در تضاد است . به همین خاطر با نامیدن انقلاب "زن، زندگی، آزادی" باعناوین انقلاب ژینا و انقلاب ملی مخالفم.روشن است کسانی که عنوان انقلاب ژینا را به کار می برند، می خواهند کُرد بودن ژینا و به تبع مساله تبعیض مضاعف را برجسته کنند و این موضوع نمونه ای از تلاشها برای انحراف این انقلاب است. عنوان دیگرعنوان انقلاب ملی است که برعکس عنوان قبلی عمل می کند. این عنوان به جای تاکید بر هویت قومی، بر هویت ملی تاکید می کند.به نظرم عناوین انقلاب ژینا و انقلاب ملی در تقابل اند و این تقابل همان تقابل مرکزگرایی و فدرالیسم هست که قبلا در یک یادداشت با همین عنوان مطرح کردم.برای پرهیز از این کشمکش بیهوده، پیشنهاد من این است که بهترین عنوان برای انقلاب "زن، زندگی، آزادی" همین عنوان است .
*- جوادی، درج شده در زیرنویس مقاله جنبش و شرط ژرفائی آن به نوشته محمدرضانیکفر
https://www.radiozamaneh.info/741471?unapproved=230785&moderation-hash=…
افزودن دیدگاه جدید