رفتن به محتوای اصلی
یکشنبه ۱۵ مارس ۲۰۲۶
یکشنبه ۲۴ اسفند ۱۴۰۴

میلاد نور

میلاد نور

میلاد نور

شما گفتید، ما تسلیم سرنوشتیم

شما بودید گفتید

و آنان که چون باد

بسان سیاوش

از تقدیر و آتش گذشتند

گفتند، و می دانستند این تکرار دروغ بود

رفتند و...، خورشید در چشمانشان

طلوع کرد

نه، ما زاده و خالق خویش هستیم

دروغ آن بود که ما را،

درمانده از خویش می خواستند

و ما،

مُهر سرنوشت خویش

از پیشانی بر می گرفتیم

پروانه ای در گلویم

بالهای زرینش را می گشاید

تجسمِ آرزوهای دور در من

رهایم نمی کند

و ماندن،

در غرقابی که نمی خواهم

گردن نهم

زنجیری که بر دستها و پاهایم

بسته اند

دلم نمی‌خواهد،

از مرگ چیزی بگویم

باورش سخت است

و همیشه، ناگاه از لبهِ پنجره

به تماشا می نشیند

می دانم اما، او همزاد من است

این روزهای بی رمق و دلگیر و بریده

در جان خویش

روزی به آخر می رسند

و نغمه هایی که از حنجره پرنده

خوش خوان،

پر می کشد

بر شب فلات می نشیند،

و بی گمان به میلاد نور

با نوباوه گان خورشید خواهیم رفت

آه من،

چشمانم تمام این سالها

از خواب در این شبِ تیره

گریزان است

من باید بسوزم،

بسوزم، در آتش و خاکسترِ خویش

با خاک در آمیزم

و در کنار استخوانهایِ آشنا

به آرامش خواهم رسید

که هنوز بوی عشق از آنها

به مشام می رسند.

 

رحمان

افزودن دیدگاه جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

متن ساده

  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
CAPTCHA
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.
لطفا حروف را با خط فارسی و بدون فاصله وارد کنید